۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

شاید که زندگی

شاید از پلک ِ باز پنجره تا بیداری ِ ما راهی نیست
از پس ِ خانه ها و دیوار ها و خیابان ها و دره و کوه
دور از هیاهوی ِ شهر
وقتی روز آرام آرام دست به دست ِ غروب می داد
من صدای ِ تو را می شنیدم
" هر لحظه " و " نجوا کنان " با لبخند...
خدای ِ خوب ِ من .
25 آبان 91
جاده امام زاده داوود

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

ببار

به یاد شاملوی بزرگ که میگه :
باران را اکنون

گو بازیگوشانه ببار
...
صبح بیست و سوم آبان نود و یک 
تهران - خیابان مطهری

۱۳۹۱ شهریور ۲۶, یکشنبه

کسی نمی داند ... هیچ .

دانه میدهم گنجشك های صبحگاهی را
پشت پنجره ام ،
از خرده شعرهایی كه شب از دست های تو
میریزد بر بی خوابی ها
و بالش لبریز از امیدم !
...
" سید علی صالحی"

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

خیال


توی خواب هام 
کنار تمام خاطرات تلخ و شیرین 
دوره می شوی 
و خیال و خیال ها 
می بافد
دل من 
...
عکس : 
کافه سارا
هفدهم شهریور نود و یک

۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

دست هات ...

همه‌ی داشته‌هام
شده نداشتن دست‌هات
دست‌هات...
دست‌هات را از تنم برنداری يکوقت!
مثل نيستی
دود می‌شود
تنم.
می‌دانی همه‌ی نفس‌هام
منتظر تو بودن يعنی چی؟
می‌دانی؟
...
عباس معروفی 
...
31 مرداد 91
یک گوشه آشنای شهر

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

پنجره

در نبندیم به نور
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم ...
...
گلدانِ ورودی شهر کتاب
28 تیر 91

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

یه روز خوب برای بچه ها ...


عکس یادگاری ِ نویسندگان کتاب کودک و نوجوان در جشن رونمایی از فهرست "لاک پشت پرنده"
شهر کتاب مرکزی
28 تیر 91

۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

باران تویی

امروز بیشتر از 2 ساعت توی ترافیک بودم تا رسیدم به محل کارم . ولی حتی توو دلم هم به زمین و زمان غر نزدم و بد بیراه نگفتم . بارون میومد . نشسته بودم کنار شیشه تاکسی و به تنها چیزی که فکر میکردم و می دیدیم آسمون ابری بود و قطره های بارون که ریز ریز میخورد توی صورتم .
یه و قتا هم اینجوری میشه :دی
بیست و شش تیر ماه نود و یک 
 

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

بلدی در لحظه خوشبخت باشی ؟

من واسه این عکس خیلی حرف دارم . یه عالمه شعر دارم . یه عالمه نقطه . خط. بی فاصله . یه عالمه لبخند دارم و البته اشک . من واسه این عکس قصه دارم اما نوشتم و بستم دفترم رو . به جاش این تکه متن قشنگ رو میزام که خلاصه همه حرفای خودمه : 

ميشود آدم گاهي در يك عصر نزديك به غروب ِ فصل گرما

زير ســايه درختـــان يك پيـــاده رو در خيابانهـــاي تهـــران

يا يك شهـر بزرگ، دست كسـي را كه دوست دارد بگيرد

و با او قدم بزند بدون آنكــه حواسش به سالهـا و روزهاي

گذشته ، و حتي فردا و روزهاي نيامده باشد.

آدم گاهي بايد در لحظه خوشبخت باشد بي آنكه حواسش

به خود ِ خوشبختي باشد. ( +)

۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

با شقایق ها

راستی‌ها سهراب

هنوز هم اگر بودی می‌گفتی : تا شقایق هست زندگی باید کرد ؟
...
اردیبهشت 91
شمشک

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه