۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

باران تویی

امروز بیشتر از 2 ساعت توی ترافیک بودم تا رسیدم به محل کارم . ولی حتی توو دلم هم به زمین و زمان غر نزدم و بد بیراه نگفتم . بارون میومد . نشسته بودم کنار شیشه تاکسی و به تنها چیزی که فکر میکردم و می دیدیم آسمون ابری بود و قطره های بارون که ریز ریز میخورد توی صورتم .
یه و قتا هم اینجوری میشه :دی
بیست و شش تیر ماه نود و یک 
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر