۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

دست هات ...

همه‌ی داشته‌هام
شده نداشتن دست‌هات
دست‌هات...
دست‌هات را از تنم برنداری يکوقت!
مثل نيستی
دود می‌شود
تنم.
می‌دانی همه‌ی نفس‌هام
منتظر تو بودن يعنی چی؟
می‌دانی؟
...
عباس معروفی 
...
31 مرداد 91
یک گوشه آشنای شهر

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

پنجره

در نبندیم به نور
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم ...
...
گلدانِ ورودی شهر کتاب
28 تیر 91

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

یه روز خوب برای بچه ها ...


عکس یادگاری ِ نویسندگان کتاب کودک و نوجوان در جشن رونمایی از فهرست "لاک پشت پرنده"
شهر کتاب مرکزی
28 تیر 91

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

باران تویی

امروز بیشتر از 2 ساعت توی ترافیک بودم تا رسیدم به محل کارم . ولی حتی توو دلم هم به زمین و زمان غر نزدم و بد بیراه نگفتم . بارون میومد . نشسته بودم کنار شیشه تاکسی و به تنها چیزی که فکر میکردم و می دیدیم آسمون ابری بود و قطره های بارون که ریز ریز میخورد توی صورتم .
یه و قتا هم اینجوری میشه :دی
بیست و شش تیر ماه نود و یک