۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

تنهایی


قطار می رود...تو مى روى...تمام ايستگاه مى رود...
و من چقدر ساده ام...که سال هاى سال...در انتظار تو...کنار اين قطار رفته...ايستاده ام...
و همچنان...به نرده هاى ايستگاه رفته...تکيه داده ام

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه


به پرواز
شك كرده بودم
به هنگامي كه شانه هايم
از توان سنگين بال
خميده بود،
و در پاكبازي معصومانه گرگ وميش
شبكور گرسنه چشم حريص
بال مي زد.
به پرواز شك كرده بودم من.